ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

قصه ی 1 مامانی...

1390/2/11 18:33
نویسنده : ندا
251 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامانیه من، خواستم اولین قصه هامو برای پسر گلم اینجا بنویسم تا همیشه یادمون بمونه...

 حـــــــــــباب

پسرک کف بازی و دوست داشت. این بازی و وقتی تنها بود می کرد.  کف قشنگی درست کرد و  کلاهش و برداشت و با کف درست کردش رفت که بازی کنه ؛ هوا حسابی آفتابی بود.با فوت پسرک حباب کوچولوی داستان ما خلق شد. حبابی می دونست زیاد وقت نداره. زیر نور خورشید حسابی رنگی شده بود. دلش نمی خواست به این زودیها بترکه. قاصدکی و دید که داشت از کنارش رد می شد. تصمیم گرفت که تا وقتی هست بدنبال قاصدک بره. هرچی توان داشت و بکار برد. قاصدک خودشو به باد سپرده بود و می رفت؛ حباب کوچولو هم خودش و نباخت و رفت . رفت و رفت و رفت تا اینکه قاصدک در شاخ و برگ درختی اسیرشد. حباب کوچولو که قاصدک و دوست و همبازی خودش می دونست و از لحظاتی که در کنار او بود کلی خوشحال شده بود ، به فکر رفت. قاصدک اسیر  و وقت کم خودش. هر لحظه ممکن بود به جایی بخوره و بترکه . تصمیمش و گرفت . با ضربه ای به زیر قاصدک  اون و از اسارت در آورد و خودش ... مهم این بود که توی اون وقت کم تونسته بود بهترین تصمیم و بگیره و یک پایان زیبا برای خودش درست کنه...

 

عزیز دلکم امیدوارم توی زندگی هیچوقت مجبور نباشی در وقت کم تصمیم بگیری؛ ولی اگر در این شرایط قرار گرفتی بهترین تصمیم و بگیری که هم به نفع خودت باشه و هم به نفع اطرافیانت طوری که وقتی بعدها  به اون تصمیم فکر  کنی خوشحالیتو فراهم کنه ...

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

مونا (مامان النا )
11 اردیبهشت 90 18:47
سلام سلام به مامان خوش ذوق ابوالفضل جون آفرین به مامان پر انرژی تا میتونی از این روزهای قشنگ استفاده کن و لذت ببر ایشالله نی نی نازت به موقع میاد تو بغلت و حسابی از بودن باهاش لذت میبری امیدوارم همیشه خوش باشین خیلی خیلی مواظب خودت باش مامانی
محبوبه
11 اردیبهشت 90 21:18
مرسی عزیزم بابت کامنتت قبلا وبلاگ منو لینک کردی به اسم "کسرای مامان و بابا" اما اون وبلاگو حذف کردم وبلاگ جدیدم اینیه که الان نوشتم دوست داشتی لینکش کن به اسم "فرشته کوچولوی ما کسرا"
مامان ماهان
11 اردیبهشت 90 22:20
سلام مامانی خیلی قشنگ و زیبا بود
مریم گگگگگگگگگگوگگگگگگگگگگولی
11 اردیبهشت 90 22:40
سلام ندا جونم خوبی الحمدلله؟؟؟؟؟؟؟؟ می گمااااااااا خوش به حال این پسره، هنوز نیمده داری براش قصه تعریف می کنی واقعا ماشالله به این ذوق و سلیقه ی بی منتها برای دوتاتون آرزوی سلامتی دارم خیلی خیلی دوستت دارم بازم بنویس تا ما بخونیم و کلی حااااااااااال کنیم مر30 خدانگگگگگگگگگگگگگهدار
مـــــــــُـــــنا خاله
11 اردیبهشت 90 22:49
این یکی واقعاً محشر بود بابا بی خیال دیگه دست همه رو از پشت بستی از یه بهیار و بهداشت خانواده گرفته تا دکترای ادبیات... واقعاً دست مریزاد... بهترین آموزش رو دادی آموزشی رو که در زندگی بیشترین کاربرد رو داره درست تصمیم گرفتن، امیدوارم همیشه از تصمیمی که در زندگی میگیریم بیشترین خوشحالی رو داشته باشیم.
مامان محمد رضا
12 اردیبهشت 90 15:21
سلام خیلی قشنگ بودیه بوس محکم برای ابوالفضل جون
فاطمه
13 اردیبهشت 90 11:35
سلام ندا خانم...خوبی؟گل پسرت حالش چه طوره؟امیدوارم هردوتون خوب و سلامت باشین و روزای خوبی رو داشته باشید...! من وبلاگمو عوض کردم خوشحال میشم بهمون سر بزنی و لینکمون کنی..مرسی...