قصه ی 1 مامانی...
سلام مامانیه من، خواستم اولین قصه هامو برای پسر گلم اینجا بنویسم تا همیشه یادمون بمونه...
حـــــــــــباب
پسرک کف بازی و دوست داشت. این بازی و وقتی تنها بود می کرد. کف قشنگی درست کرد و کلاهش و برداشت و با کف درست کردش رفت که بازی کنه ؛ هوا حسابی آفتابی بود.با فوت پسرک حباب کوچولوی داستان ما خلق شد. حبابی می دونست زیاد وقت نداره. زیر نور خورشید حسابی رنگی شده بود. دلش نمی خواست به این زودیها بترکه. قاصدکی و دید که داشت از کنارش رد می شد. تصمیم گرفت که تا وقتی هست بدنبال قاصدک بره. هرچی توان داشت و بکار برد. قاصدک خودشو به باد سپرده بود و می رفت؛ حباب کوچولو هم خودش و نباخت و رفت . رفت و رفت و رفت تا اینکه قاصدک در شاخ و برگ درختی اسیرشد. حباب کوچولو که قاصدک و دوست و همبازی خودش می دونست و از لحظاتی که در کنار او بود کلی خوشحال شده بود ، به فکر رفت. قاصدک اسیر و وقت کم خودش. هر لحظه ممکن بود به جایی بخوره و بترکه . تصمیمش و گرفت . با ضربه ای به زیر قاصدک اون و از اسارت در آورد و خودش ... مهم این بود که توی اون وقت کم تونسته بود بهترین تصمیم و بگیره و یک پایان زیبا برای خودش درست کنه...
عزیز دلکم امیدوارم توی زندگی هیچوقت مجبور نباشی در وقت کم تصمیم بگیری؛ ولی اگر در این شرایط قرار گرفتی بهترین تصمیم و بگیری که هم به نفع خودت باشه و هم به نفع اطرافیانت طوری که وقتی بعدها به اون تصمیم فکر کنی خوشحالیتو فراهم کنه ...


قصه ی 1 مامانی... 
